تبليغاتX
عشق من سپیده
عشق من سپیده

یه داستان خوندم بد ندیدم واسه شما هم بنویسم

منجلاب فرار

ماجرای دختران فراری  داستان عذاب آور دختری دیگر که از آرامش خانه خود گریخت

                                                              خود شیرینی

بعد از آنکه به عنوان  فروشنده در یک فروشگاه  لباس مردانه زنانه کار کردم سرپرست فروشگاه شدم حقوق و پور سانت خوبی میگرفتم و به خانواده ام نشون میدادم که میتوانم روی پای خودم بایستم و اگر چه مادرم یکی دو سال پیش فوت کرده بود و از غم بی مادری رنج میبردم اما از جهات دیگر مشکلی نداشتم و زندگی بی حاشیه ای را با پدر و برادرم میگذراندم مشکل از زمانی آغاز شد که با پژمان  آشنا شدم  پژمان به طوری که خودش میگفت  در همان خیابان در یک نمایشگاه اتومبیل  به کار خرید و فروش  خودرو اشتغال  داشت  به نظر میرسید باید وضع مالی خوبی داشته باشه گاهی اوقات  که برای خرید به مغازه ما می اومد خوش رایحه ترین عطرها و ادکلن ها را یا گران قیمت ترین پیراهن ها را انتخاب میکرد  و بعضی اوقات که تلفنش در فروشگاه زنگ میخورد در مورد خرید و فروش اتومبیل بود یک روز با خونسردی به کسی که تلفن کرده بود گفت پرویز برای سه چهار میلیون مشتری نود میلیونی رو پر نمیدن  معامله رو تموم کن من سر راه میام سند میزنیم  و سپس ادامه داد تا جایی که من میدانم  تا یک ماه دیگه ورود اتومبیل خارجی آزاد میشه  زیر قیمت خرید  شش هفتا برام بخر پولش هم نقد است  تا فردا بعد از ظهر یک سوم پول رو به حسابت میریزم بعد از تموم شدن مکالمه بی مقدمه گفت شادی خانم یکی هم شما بخر قیمت خیلی پایینه اما تا دو سه ماه دیگه میکشه بالا  و اونوقت اگه بخوای اتومبیل رو بفروشی قیمت چند برابر میشه.............با تعجب از اینکه نام مرا از کجا میداند گفتم: من یک فوشنده سادم  با در آمدی محدود و مشخص این ارقام افسانه ای را نه شنیده ام نه میتوانم داشته باشم پول جنسی که خریده بود پرداخت وگفت یه اتومبیل شریکی میخریم اما تمام سودش مال شما! اخم کردم و گفتم متوجه منظورتون نمیشم  خیلی آروم و مودبانه گفت: قضیه خیلی ساده است از این دست میخری از این دست میفروشید  آن روز سکوت کردم اما چند روز بعد که ماه جدید فرا رسید  و خبر آزاد شدن ماشین های خارجی در روزنامه چاپ شد بی اختیار نگاهی به چک دست مزدم کردم به نظرم حقیر آمد چون با جمع و تفریق که درمورد سود موقع شناسی پژمان کردم قطره ای در مقابل اقیانوس بود  ده دوازده روز بعد زنی میانسال به مغازه آمد و با لحنی توام با شوخی و جدی به من گفت  خانم اومدم با سلیقه شما یک هدیه برای یک جوان صاحب نظر و خوش سلیقه خریداری کنم  که باب طبع مشکل پسند او باشد چون شنیده ام خرید هایش را از شما میکند  و بعد گفتم: در خدمت هستم اما نگفتید مناسبت هدیه چیست تا بهتر بتونم انتخاب کنم  دروغ چرا پسرم چند دستگاه اتومبیل خارجی خریده و تمام نقدینه اش را روی آن گذاشته بود همه اعتقاد داشتند که ورشکست میشود اما ظرف همین ده دوازده روز سرمایه اش دوبرابر شده است  ناگهان متوجه پژمان که آنطرف خیابان ماشینش را پارک میکرد شدم زن معذرت خواست و گفت راستش را بخواهی پسرم از شما خوشش آمده و امروز بیشتر به همین دلیل آمدم که هم شما را ببینم هم اگر اجازه دهید آدرس بگیرم و در فرصتی مناسب برای خواستگاری خدمت برسیم راستش نمیدانم چه بگویم در این مورد باید بیشتر حرف بزنیم و من باید بیشتر فکر کنم  نظر من هم همین هست موافقید با هم ناهار بخوریم و در این مورد حرف بزنیم؟ پیشنهاد خوبی بود . آن را پذیرفتم و مادر پژمان  قرار ناهار را برای دو روز بعد  در یک رستوران گران قیمت گذاشت آن روز او طوری به من محبت کرد و از علاقه پسرش با من حرف زد که حس کردم خوشبخت ترین دختر روی زمین هستم  و خدا خیلی دوسم داشته که همچنین خواستگاری را سر راهم گذاشته  موقع صرف ناهار موبایل مادر پژمان زنگ خورد پژمان بود حدود پنج ملیون قرض میخواست مادرش به او فهماند که تا دو روز دیگر پول نقد ندارد  و به او گفت از دوستانت قرض کن من پس فردا می پردازم پژمان گفت اگر دوستانم بفهمن قصد چه کاری دارم خودشان را جلو می اندازند و معامله را میبرند  و جار میزنند پژمان لنگ صنار پول بود و هم اعتبارمم  از بین میره  ناگهان حماقت گریبانم را گرفت و برای خودشیرینی گفتم: صاحب کارم  مسافرت خارج از کشوره و فروش روزهای اخیر جمع شده می توانم نظر آقا پژمان رو تامیین کنم اگر بتواند تا فردا بعد از ظهر پول را برگرداند میتوانم از صندوق بردارم و..... مادر موضوع  را با پسرش درمیان گذاشت  پژمان پذیرفت و ساعتی بعد آمد  پول را گرفت و یک چک به عنوان تضمین به من داد و گفت  که روز بعد میتوانم آن را به حساب برگردانم چک مسروقه از کار درامد اما چون رییس بانک مرا میشناخت مطمن بود با ارایه آن به بانک نظر سویی نداشته ام اجازه داد بروم و چک را به صاحبش برگردانم  من وحشت زده با پژمان تماس گرفتم اما تلفنش را جواب نداد به نمایشگاهی که ادعا میکرد مالک آن است مراجعه کردم اما در آنجا هیچکس او را نمیشناخت به هر در دیگری هم زدم از پژمان خبری نشد اما صاحب مغازه از سفر برگشت و متوجه کسری صندوق شد و از من شکایت کرد و من فرار کردم زیرا پدرم حاظر نمیشد خسارت کار مرا بپردازد  یعنی نداشت که بدهد یک  کارمند بازنشسته بود یک سال بعد پژمان دستگیر شد و قرار شد رضایت ما لباخته ها را جلب کند روزی هم که صاحب مغازه توانست به وسیله وکیلش کار پژمان را ثابت کند  و تقریبا به پول برسد پدر من فوت کرد و دیگر کسی نبود که پذیرای من باشد و چون مدتی بیرون خانه پدری زندگی کردم با چند نفر دیگه مثل خودم آشنا شدم و افتادم توی خط کار خلاف و وقتی چشم باز کردم خودم رو تو این منجلاب دیدم............................ میبینید سرگذشت دختران فراری چه میشود

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 13:17 توسط خودم=سپیده| |

                                                         کاش............

کاش جای دسته گلی که فردا بر روی مزارم خواهی گذاشت امروز با شاخه گلی کوچک یادم کنی کاش به جای سیل اشکی که فردا مزارم را بارانی میکند امروز با تبسمی دلم را شاد کنی من امروز به تو و مهربانیت نیاز دارم فردا را چه سود؟!

 

 

                                                     وداع............

در یکی از همین روزهای پوشالی بود که با تو وداع کردم خنده ات را ندیده برایت گریستم و بی هیچ خاطره ای  تو برایم خاطره شدی ای کاش بودی تا با تبسم شیرین تو تلخی های روزگار را به فراموشی میسپردم و برایت تمام ترانه های کودکانه را زمزمه می کردم و هر شب تا صبح برایت لالایی میخواندم..............ای کاش           

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 14:14 توسط خودم=سپیده| |

سلام من وبلاگ درست کرده بودم که عاشق شدن رو معنی کنم که حرفای عاشقانه براتون بگم اما وقتی از تمامی وبلاگها کپی میگیرم میبینم که همه از زندگی بیزارن و نمیخوان زندگی کنن اما حالا دیگه نمیخوام  عشق رو معنی کنم میخوام بزندگی کردن رو یاد بدم تا کسی از زندگی بیزار نباشه منم یه مدتی حالم اصلا خوب نبود یه جورایی افسرده شده بودم اما حالا با خوندن مطالب و فکر کردن راجع به اونها فهمیدم که زندگی زیباست پرنده آواز قشنگی دارد دریا که  خروشان میشه مثل ما دلش میگیره ما میریم تا تنها باشه و سروصداش توی دله خودش باشه اما وقتی آروم  میشه دلمون میخواد بریم پیشش و از کنار اون بودن لذت ببریم به حرفام خوب فکر کن زود درموردشون قضاوت نکن فکر نکن میخوام نصیحت کنم چون قبلا هم گفتم من خودم از نصیحت کردن بیذارم منم بعضی وقتها دلم میگیره اما دیگه نه در حدی که از زندگی بیزارشم من وقتی دلم از کسی میگیره با خودم میگم من که به خاطر اون زندگی نمیکنم من برای خودم زندگی میکنم  آدما ساده اند سریع گول میخورن و سریع دلشون میشکنه زندگی کنید برای کسی که دوستش دارید برای کسی که دوستون داره  همیشه وقتی یه شکست از طرف یه جنسیت مخالف میخوری نگو اون منو ول کرد و رفت بگو اون لیاقت منو نداشت من ارزشم بالاتر از این حرفاست حقیقت زندگی رو باور کن هیچ وقت از زندگی بیزار نشو خدا رو دوست داشته باش به خانوادت عشق بورز وقتی هم به سنش رسیدی به همسرت .............اما زمانی که سنه کمی داری به یه جنس مخالف عشق و محبت نده چون توی اون سن اون لیاقت گوش دادن به اون حرفا رو نداره ..............حرفام رو بخون بعد نظر ذار
نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 1:24 توسط خودم=سپیده| |

خدا

 

خدایا ای اولین و آخرین مهربانی دستهایم را در اسکله ی تاریک ترس

سحرگاهان نیاز بی کلمه رها نکن

خدایا عاشقی را حرف به حرف برایم معنا کن و چشمهایم را با نور ستارگان نا مکشوف شستشو بده خدایا  استخوانهای تشنه ومشتاقم را با دریا آشنا فرما و انگشتان سرگردانم را به پیچک ها برسان تا در شبی بارانی به طرف خانه ات سرازیر شوم

خدایا سینه ام را سوزانتر از دهانه آتشفشانهای زنده و قلبم را جایگاه خورشید و مهتابها بگردان

خدایا بازوانم  را آنقدر قدرت بده تا بتوانم منظومه شمسی را در آغوش بگیرم

و دهانم را به نام خود چنان گرم کن تا بتوانم عطر بی کرانه ی تو را برای همه تفسیر کنم

خدایا پنجره ها را باز میگذارم و خارها را از ساقه برمیدارم

ومنتظر میمانم تا مرا بپذیری آنگاه شاخه ای یاسمن و سنبله  تقدیمت می کنم

خدایا چنان دستم را بگیر که هیچ گاه از جاده ای که دو شادوش  چشمه ها به طرف چشمان تو می آیند قدم بیرون نگذارم

خدایا با گلهای سرخ و دریا و مشتی بوسه و چند واژه بکر برایت شعری میگویم و آن را همصدا با فرشتگان میخوانم

خدایا سوگند به تمام ناقوسها و گلدسته ها یی که نام تو را بلدند سوگند به ریشه هایی که با عشق تو گره خورده اند

سوگند به سکوتهایی که  سرشار از صدای تواند سوگند به شبها و روزهایی که نیامده اند هرگز تو را از یاد نخواهم برد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 15:17 توسط خودم=سپیده| |

سلام: میخوام بگم بعضی وقت ها د له آدم ها خیلی میگیره به قدری که توان حرف زدن هم ندارند قلب ما وقتی عاشق میشود دیگر نمیتواند از عشقش دست بر دارد بعضی وقت ها وقتی یاده گذشته ای می افتی که چطوری با کارهات اون رو خراب کردی حالت از خودت به هم میخوره که بیهوده عاشق شدی عشق به نظر من یه  عشق پاک و خالصانه است نه عشقی که با یک نگاه در خیابان اتفاق بی افتد یکی از دوستانم که با دوست پسر خود ازدواج کرده بود فهمید اون بعد از ازدواج هم با دختران دیگری رابطه دارد و به همه قول ازدواج هم داده است ببینید من نمیگم همیشه پسرا نامردی میکنند بعضی از دخترها هم  نامردی میکنند یعنی بهتره بگم از هر جنسی آدم خوب و بد هست ما باید سعی کنیم که زندگیمون رو به شکلی طراحی کنیم که هیچ وقت به قول ما نسل سومی ها شکست عشقی نخوریم امیدوارم هیچکس دچاره این را بطه ها مخصوصا در سن کم نشه..................مرسی از همه اونایی که به وبلاگم سر میزنن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:52 توسط خودم=سپیده| |

   یک لحظه از هوس ها جانم امان                                                  عزم گریز دارد اما توان ندارد         

در گیر و دار پیری حال دعا به دست آر                                     بی چاره آن که تیری در این کمان ندارد

هر صبح بانگ رحلت از پیک باد بشنو                                      گوید که کاروانی خواب گران ندارد

در گوش باطن من هریار خفته در خاک                                    صد گونه راز گوید اما زبان ندارد

پیران زنده دل را بخت جوان مبارک                                      حقا که نقش عشرت رنگ زمان ندارد

معشوق دلفریبم پنهان آشکار است                                         عالم نشانی از اوست اما نشان ندارد

منشور عاشقی را بر نام ما نوشتند                                        کاین مایه استقامت هفت آسمان ندارد

جادوی دلربایی در شیوه های ناز است                                  یاری که این ندارد بی شبهه آن ندارد

نظم رقیب ما را بیش از دو منقصت نیست                             با قلت معانی لطف بیان ندارد      

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:50 توسط خودم=سپیده| |

ای که دور افتادی از ما روح من نزدیک توست                       چون پرنده روز و شب در خاطرم پرمیزنی

هر زمان تنها شوم همراه مهتاب خیال                                      از افق ها بر دروبام دلم سر میزنی

چون گشایم نامه ات را میچکد غم در دلم                             واژه هایت از غریبی ها حکایت می کند

همچون آن نی کزنیستانی جدا افتاده است                               بند بندت ازجدایی ها شکایت میکند

شب چو تنها می نشینم با خیالت گرم راز                            هر نوا آید به گوشم گویم این آوای اوست

روزها چون بگذرم از کوچه های آشنا                                  هر کجا پا مینهم گویم که جای پای اوست

هر شب که ماه دلربا بخندد به من                                          ای عجب در چهره مهتاب میبینم تویی

خواب نا آرام من تصویر توست                                           روبه هر سو میکنم در خواب تویی                

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 14:40 توسط خودم=سپیده| |

خرم آن روز کزین غمکده پرواز کنم

از پس مرگ حیاتی دگر آغاز کنم

باغ جان پرگل ومن خسته به زندان تنم

زندگی یابم اگر پنجره ای باز کنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 14:33 توسط خودم=سپیده| |

سلام امروز میخوام براتون زندگی خودم رو تعریف کنم

یه زمانی فکر میکردم با پول و آزدی میشه به همه چیز رسید البته یه اشتباه داشتم من آزادی زیاد رو دوست داشتم نه آزادی کم....... پول داشتم اما آزادیی رو که دوست داشتم رو نداشتم بعد از مدتی فهمیدم که با پول نمیشه به جایی رسید این دفعه فکر میکردم باید عشق داشت عشقی که نزدیک بود زندگیم رو به خاطرش از دست بدم هنوزم دارم خدا رو شکر میکنم که درگیر دوستی و آسیب روابط دختر و پسر نشدم خیلی زود همه چیز رو فهمیدم....من خیلی باهوش نیستم اما خنگ و گاگولم نیستم درمورد این حرفا و کارها و روابط دختر و پسر کتاب ها و مطالب زیادی خوندم نخواستم با دوستی با یه نفر که آینده نداره و میلی به ساختن ایندش نداره زندگی و آینده خودم رو خراب کنم همه به خاطره پولم دنبالم می افتادن به خاطره ظاهرم تصور میکردن که مایه دارم ......مایه دار بودم اما نه اونقدری که کسی بخواد دندون تیز کنه من اونقدری دارم که کمبوده هیچ چیز رو نداشته باشم.......چون یک بچه ام و عزیزم برای مامان بابام.......... مامان بابام برام همه کاری میکنن برای همین هم تا حالا نه من و نه مامان بابام به مشکله بی پولی بر نخردیم به قوله بابام که همیشه میگه:(خدارو شکر د ستمون به دهنمون میرسه) به خاطره همینه وقتی از درب خونه بیرون میرفتم همه میخواستن جلبه توجه کنند اما من توجهی نداشتم نمیخوام از خودم تعریف کنم که  بگم خیلی سر به زیرم اما از پسرای خیابونی بدم میاد.....بدم میاد یکی به خاطره یه چیزه دیگه دنبالم باشه شاید بعضی هاشون به خاطره خودم بوده اما من باورشون نمیکردم پسری که توی خیابون  به یه دختر ابراز علاقه کنه جای خودش و اون دختری که خرش میشه توی همون خیابونه  از همون جا بود فهمیدم داشتنه پوله زیادی و آزادیه زیادی اصلا برای یه دختر خوب نیست و عشق توی سنه کم به هیچ جا نمیرسه من مفهومه عشق و پول و آزادی رو خوب فهمیدم الانم به هیچ کدوم از اینها به جز عشق به پدر و مادرم  دلبستگی ندارم..........زندگی کنید برای کسی که معنی عشق و بفهمه و عاشقه واقعی باشه وگکرنه افسوسه گذشته رو میخوری

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 0:54 توسط خودم=سپیده| |

دمبدم نور امیدی ز نگاهت گیرم                         مستی زندگی ازچشمه سیاهت گیرم

هر نگاهت به تنم آتش تب میریزد                   بوسه یی ده که بدین شعله گواهت گیرم

هر زمان میدهم چشم تو پیغام وصا ل               و ین پیام از نگه گاه به گاهت گیرم  

گل لب را به نسیم سخنی رنجه مدار                 که هزاران خیر از طرز نگاهت گیرم

میروی در شب ظلمانی ام اما مشتاب             تا من از اشک چراغی سر راهت گیرم   

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 0:50 توسط خودم=سپیده| |

آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

میرسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی

میرسد روزی که مرگه عشق را باور کنی

میرسد روزی که شبها در کنار عطر من

نامه های کهنه ام را موبه مو از برکنی

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 12:39 توسط خودم=سپیده| |

آن شبی که پریدی ز آشیانه منصدای گریه بلند است از ترانه من

قرار بخش دلم یاد هر لحظه لحظه ی توستستاره ی شبم اشک دانه دانه من

به هر بهانه که باشد به۸ گریه روی آورمغم فراق تو هستم بهترین بهانه من

مگر ز خاطر افسرده ام توانی رفتکه بوی عطر تو دارد هوای خانه من

همیشه شانه من زیر بار منت توستازآنکه ریخت زلف تو به آشیانه من

منم پرنده ی بی جفت بیشه های سکوتبیا که نغمه بر اری ز آشیانه من

به عشق شهره ی شهر عنایت دوستز هر لبی شنوی شعر عاشقانه من

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 15:48 توسط خودم=سپیده| |

ببخشید یکم وبلاگم زشت شد

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 15:36 توسط خودم=سپیده| |

سلام یه مدته دارم به یه چیزه جالب فکر میکنم  میخواید بدونید چی؟دارم فکر میکنم که عشق چه رنگیه تا حدودی به این رسیدم که عشق قرمزه چون قلب ما هم قرمزه حتما میگید چه ربطی داره..........ربطش اینه که ما زمانی که کسی رو دوست داریم در قلب ما جای دارد و ما هم آن را عشق مینامیم به همین دلیل قرمز است شما هم فکر کنید ببینید آیا واقعا عشققرمز است فکر کنید و در ذهن خود جواب دهید راستی یه مطلبه دیگه ما وقتی با یک جنس مخالف حرف میزنیم فکر میکنیم بعد از مدتی به او علاقه مند شده ایم اما اشتباه است بعضی وقت ها بیشتر عادت میکنیم تا اینکه عاشق بشیم بهتره بدونیم داریم چیکار میکنیم تا هیچ وقت توی زندگی شکست نخوریم زندگی پر از زیبایی است چشمایمان را باز کنیم و ببینیم نمیخواهم نصیحت کنم چون من فوق العاده از این کار متنفرم ما فکر میکنیم وقتی با یک نفر دوست شویم در نهایت ممکن است به ازدواج بر سد و ما در رویاهایمان ان آینده را میسازیم اما نمیدانیم که ممکن است جدا شویم من تمام این حرفهایی را که میزنم را به چشمم دیدم و برای تمامیه دوستانم اتفاق افتاده  همیشه نشون میدن که پسرا نامرد و رفیق نیمه راه هستن اما نه اینطور نیست بعضی از دختر ها هم اینگونه هستند همیشه پسران اینگونه نیستند و دختران هم همیشه اینگونه نیستند .................دوستون دارم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 15:31 توسط خودم=سپیده| |

سالها همصحبتم بودی و همرازم نبود                        با تو عمری همقفس بودم هم آوازم نبودی

باغ بودم بی خبرازمن گذشتی گل نچیدی                  دل به آواز تو دادم نغمه پردازم نبودی

بر سربامت نشستم دانه ی شوقم ندادی                  خواستم تا پرگشایم بال پروازم نبودی

رازها در سینه پنهان کردم و با کس نگفتم                رفتم آن را با تو گفتم محرم رازم نبودی

سوزه دل درپرده گفتم ره به آوازم ندادی                  ساز یکرنگی زدم دلدار و دمسازم نبودی

روز تنهایی به چشمت شعله مهر ندیدم               در شب ظلمانی من پرتو اندازم نبودی

بود امیدم همدم آغازو انجامم تو باشی                  فکر انجامم نکردی یار آغازم نبودی 

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 12:53 توسط خودم=سپیده| |

سلام من امروز میخواهم از آسیب های روابط دختر و پسر برای شما تعریف کنم........ البته بهتره اسمش رو نصیحت نذاریم چون من خودم از نصیحت کردن خیلی بدم میاد........ ما سه دوست صمیمی بودیم  که جونمون بهم وابسته بود و هرگز دوست نداشتیم از هم جدا بشیم تا اینکه چشم یه پسر به یکی از دوستامون افتاد خوب اونا با خوبی و خوشی با هم دوست شدن امادوست پسر دوستمون یه دوستی داشت که خیلی کنه بود آره درسته حدس زدید چسبید به اون یکی دوستمون تا دوستمون واقعا عاشقش شد هر وقت قهر میکردن دوست ما میرفت منت کشی اما دوست بیچاره من نمیدونست که دوست پسرش باهاش دوست شده تا با دوستی با اون با اون دوستمون یعنی دوست اولمون که با دوستش دوست شده برسه  الان دوستم همه چیز رو فهمیده و افسرده گوشه خونه نشسته و با هیچکس رابطه ای نداره....... به دوستی های خیابونی توجه نکنید. پسرها همشون بد نیستن و دخترا همشون خوب نیستن.......  توی دوستی حتی با هم جنس عجله نکنید.....میدونم با این مطلب ممکنه دیگه به وبلاگم سر نزنید اما از اینکه این خاطر رو برای شما تعریف کردم خوشحال شدم
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 0:21 توسط خودم=سپیده| |

تو مرغ عشقی و در جانم آشیانه گرفتی هزار گلشن دل را به یک ترانه گرفتی

مرا دلیست که هرگز به دلبری نسپردمدر این خرابه ندانم چگونه خانه گرفتی

سلام از امروز در این وبلاگ فقط عکسها و ترانه های عاشقانه میبینید و همچنین مطالب زیادی میخونید اگر نظری راجع به مطالب دارید بگید من راجع به آن تحقیق میکنم و برای شما توی وبلاگم مینویسم

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:14 توسط خودم=سپیده| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ