یه داستان خوندم بد ندیدم واسه شما هم بنویسم منجلاب فرار ماجرای دختران فراری داستان عذاب آور دختری دیگر که از آرامش خانه خود گریخت خود شیرینی بعد از آنکه به عنوان فروشنده در یک فروشگاه لباس مردانه زنانه کار کردم سرپرست فروشگاه شدم حقوق و پور سانت خوبی میگرفتم و به خانواده ام نشون میدادم که میتوانم روی پای خودم بایستم و اگر چه مادرم یکی دو سال پیش فوت کرده بود و از غم بی مادری رنج میبردم اما از جهات دیگر مشکلی نداشتم و زندگی بی حاشیه ای را با پدر و برادرم میگذراندم مشکل از زمانی آغاز شد که با پژمان آشنا شدم پژمان به طوری که خودش میگفت در همان خیابان در یک نمایشگاه اتومبیل به کار خرید و فروش خودرو اشتغال داشت به نظر میرسید باید وضع مالی خوبی داشته باشه گاهی اوقات که برای خرید به مغازه ما می اومد خوش رایحه ترین عطرها و ادکلن ها را یا گران قیمت ترین پیراهن ها را انتخاب میکرد و بعضی اوقات که تلفنش در فروشگاه زنگ میخورد در مورد خرید و فروش اتومبیل بود یک روز با خونسردی به کسی که تلفن کرده بود گفت پرویز برای سه چهار میلیون مشتری نود میلیونی رو پر نمیدن معامله رو تموم کن من سر راه میام سند میزنیم و سپس ادامه داد تا جایی که من میدانم تا یک ماه دیگه ورود اتومبیل خارجی آزاد میشه زیر قیمت خرید شش هفتا برام بخر پولش هم نقد است تا فردا بعد از ظهر یک سوم پول رو به حسابت میریزم بعد از تموم شدن مکالمه بی مقدمه گفت شادی خانم یکی هم شما بخر قیمت خیلی پایینه اما تا دو سه ماه دیگه میکشه بالا و اونوقت اگه بخوای اتومبیل رو بفروشی قیمت چند برابر میشه.............با تعجب از اینکه نام مرا از کجا میداند گفتم: من یک فوشنده سادم با در آمدی محدود و مشخص این ارقام افسانه ای را نه شنیده ام نه میتوانم داشته باشم پول جنسی که خریده بود پرداخت وگفت یه اتومبیل شریکی میخریم اما تمام سودش مال شما! اخم کردم و گفتم متوجه منظورتون نمیشم خیلی آروم و مودبانه گفت: قضیه خیلی ساده است از این دست میخری از این دست میفروشید آن روز سکوت کردم اما چند روز بعد که ماه جدید فرا رسید و خبر آزاد شدن ماشین های خارجی در روزنامه چاپ شد بی اختیار نگاهی به چک دست مزدم کردم به نظرم حقیر آمد چون با جمع و تفریق که درمورد سود موقع شناسی پژمان کردم قطره ای در مقابل اقیانوس بود ده دوازده روز بعد زنی میانسال به مغازه آمد و با لحنی توام با شوخی و جدی به من گفت خانم اومدم با سلیقه شما یک هدیه برای یک جوان صاحب نظر و خوش سلیقه خریداری کنم که باب طبع مشکل پسند او باشد چون شنیده ام خرید هایش را از شما میکند و بعد گفتم: در خدمت هستم اما نگفتید مناسبت هدیه چیست تا بهتر بتونم انتخاب کنم دروغ چرا پسرم چند دستگاه اتومبیل خارجی خریده و تمام نقدینه اش را روی آن گذاشته بود همه اعتقاد داشتند که ورشکست میشود اما ظرف همین ده دوازده روز سرمایه اش دوبرابر شده است ناگهان متوجه پژمان که آنطرف خیابان ماشینش را پارک میکرد شدم زن معذرت خواست و گفت راستش را بخواهی پسرم از شما خوشش آمده و امروز بیشتر به همین دلیل آمدم که هم شما را ببینم هم اگر اجازه دهید آدرس بگیرم و در فرصتی مناسب برای خواستگاری خدمت برسیم راستش نمیدانم چه بگویم در این مورد باید بیشتر حرف بزنیم و من باید بیشتر فکر کنم نظر من هم همین هست موافقید با هم ناهار بخوریم و در این مورد حرف بزنیم؟ پیشنهاد خوبی بود . آن را پذیرفتم و مادر پژمان قرار ناهار را برای دو روز بعد در یک رستوران گران قیمت گذاشت آن روز او طوری به من محبت کرد و از علاقه پسرش با من حرف زد که حس کردم خوشبخت ترین دختر روی زمین هستم و خدا خیلی دوسم داشته که همچنین خواستگاری را سر راهم گذاشته موقع صرف ناهار موبایل مادر پژمان زنگ خورد پژمان بود حدود پنج ملیون قرض میخواست مادرش به او فهماند که تا دو روز دیگر پول نقد ندارد و به او گفت از دوستانت قرض کن من پس فردا می پردازم پژمان گفت اگر دوستانم بفهمن قصد چه کاری دارم خودشان را جلو می اندازند و معامله را میبرند و جار میزنند پژمان لنگ صنار پول بود و هم اعتبارمم از بین میره ناگهان حماقت گریبانم را گرفت و برای خودشیرینی گفتم: صاحب کارم مسافرت خارج از کشوره و فروش روزهای اخیر جمع شده می توانم نظر آقا پژمان رو تامیین کنم اگر بتواند تا فردا بعد از ظهر پول را برگرداند میتوانم از صندوق بردارم و..... مادر موضوع را با پسرش درمیان گذاشت پژمان پذیرفت و ساعتی بعد آمد پول را گرفت و یک چک به عنوان تضمین به من داد و گفت که روز بعد میتوانم آن را به حساب برگردانم چک مسروقه از کار درامد اما چون رییس بانک مرا میشناخت مطمن بود با ارایه آن به بانک نظر سویی نداشته ام اجازه داد بروم و چک را به صاحبش برگردانم من وحشت زده با پژمان تماس گرفتم اما تلفنش را جواب نداد به نمایشگاهی که ادعا میکرد مالک آن است مراجعه کردم اما در آنجا هیچکس او را نمیشناخت به هر در دیگری هم زدم از پژمان خبری نشد اما صاحب مغازه از سفر برگشت و متوجه کسری صندوق شد و از من شکایت کرد و من فرار کردم زیرا پدرم حاظر نمیشد خسارت کار مرا بپردازد یعنی نداشت که بدهد یک کارمند بازنشسته بود یک سال بعد پژمان دستگیر شد و قرار شد رضایت ما لباخته ها را جلب کند روزی هم که صاحب مغازه توانست به وسیله وکیلش کار پژمان را ثابت کند و تقریبا به پول برسد پدر من فوت کرد و دیگر کسی نبود که پذیرای من باشد و چون مدتی بیرون خانه پدری زندگی کردم با چند نفر دیگه مثل خودم آشنا شدم و افتادم توی خط کار خلاف و وقتی چشم باز کردم خودم رو تو این منجلاب دیدم............................ میبینید سرگذشت دختران فراری چه میشود کاش............ کاش جای دسته گلی که فردا بر روی مزارم خواهی گذاشت امروز با شاخه گلی کوچک یادم کنی کاش به جای سیل اشکی که فردا مزارم را بارانی میکند امروز با تبسمی دلم را شاد کنی من امروز به تو و مهربانیت نیاز دارم فردا را چه سود؟! وداع............ در یکی از همین روزهای پوشالی بود که با تو وداع کردم خنده ات را ندیده برایت گریستم و بی هیچ خاطره ای تو برایم خاطره شدی ای کاش بودی تا با تبسم شیرین تو تلخی های روزگار را به فراموشی میسپردم و برایت تمام ترانه های کودکانه را زمزمه می کردم و هر شب تا صبح برایت لالایی میخواندم..............ای کاش خدایا ای اولین و آخرین مهربانی دستهایم را در اسکله ی تاریک ترس سحرگاهان نیاز بی کلمه رها نکن خدایا عاشقی را حرف به حرف برایم معنا کن و چشمهایم را با نور ستارگان نا مکشوف شستشو بده خدایا استخوانهای تشنه ومشتاقم را با دریا آشنا فرما و انگشتان سرگردانم را به پیچک ها برسان تا در شبی بارانی به طرف خانه ات سرازیر شوم خدایا سینه ام را سوزانتر از دهانه آتشفشانهای زنده و قلبم را جایگاه خورشید و مهتابها بگردان خدایا بازوانم را آنقدر قدرت بده تا بتوانم منظومه شمسی را در آغوش بگیرم و دهانم را به نام خود چنان گرم کن تا بتوانم عطر بی کرانه ی تو را برای همه تفسیر کنم خدایا پنجره ها را باز میگذارم و خارها را از ساقه برمیدارم ومنتظر میمانم تا مرا بپذیری آنگاه شاخه ای یاسمن و سنبله تقدیمت می کنم خدایا چنان دستم را بگیر که هیچ گاه از جاده ای که دو شادوش چشمه ها به طرف چشمان تو می آیند قدم بیرون نگذارم خدایا با گلهای سرخ و دریا و مشتی بوسه و چند واژه بکر برایت شعری میگویم و آن را همصدا با فرشتگان میخوانم خدایا سوگند به تمام ناقوسها و گلدسته ها یی که نام تو را بلدند سوگند به ریشه هایی که با عشق تو گره خورده اند سوگند به سکوتهایی که سرشار از صدای تواند سوگند به شبها و روزهایی که نیامده اند هرگز تو را از یاد نخواهم برد سلام: میخوام بگم بعضی وقت ها د له آدم ها خیلی میگیره به قدری که توان حرف زدن هم ندارند قلب ما وقتی عاشق میشود دیگر نمیتواند از عشقش دست بر دارد بعضی وقت ها وقتی یاده گذشته ای می افتی که چطوری با کارهات اون رو خراب کردی حالت از خودت به هم میخوره که بیهوده عاشق شدی عشق به نظر من یه عشق پاک و خالصانه است نه عشقی که با یک نگاه در خیابان اتفاق بی افتد یکی از دوستانم که با دوست پسر خود ازدواج کرده بود فهمید اون بعد از ازدواج هم با دختران دیگری رابطه دارد و به همه قول ازدواج هم داده است ببینید من نمیگم همیشه پسرا نامردی میکنند بعضی از دخترها هم نامردی میکنند یعنی بهتره بگم از هر جنسی آدم خوب و بد هست ما باید سعی کنیم که زندگیمون رو به شکلی طراحی کنیم که هیچ وقت به قول ما نسل سومی ها شکست عشقی نخوریم امیدوارم هیچکس دچاره این را بطه ها مخصوصا در سن کم نشه..................مرسی از همه اونایی که به وبلاگم سر میزنن یک لحظه از هوس ها جانم امان عزم گریز دارد اما توان ندارد در گیر و دار پیری حال دعا به دست آر بی چاره آن که تیری در این کمان ندارد هر صبح بانگ رحلت از پیک باد بشنو گوید که کاروانی خواب گران ندارد در گوش باطن من هریار خفته در خاک صد گونه راز گوید اما زبان ندارد پیران زنده دل را بخت جوان مبارک حقا که نقش عشرت رنگ زمان ندارد معشوق دلفریبم پنهان آشکار است عالم نشانی از اوست اما نشان ندارد منشور عاشقی را بر نام ما نوشتند کاین مایه استقامت هفت آسمان ندارد جادوی دلربایی در شیوه های ناز است یاری که این ندارد بی شبهه آن ندارد نظم رقیب ما را بیش از دو منقصت نیست با قلت معانی لطف بیان ندارد ای که دور افتادی از ما روح من نزدیک توست هر زمان تنها شوم همراه مهتاب خیال چون گشایم نامه ات را میچکد غم در دلم همچون آن نی کزنیستانی جدا افتاده است شب چو تنها می نشینم با خیالت گرم راز روزها چون بگذرم از کوچه های آشنا هر شب که ماه دلربا بخندد به من خواب نا آرام من تصویر توست خرم آن روز کزین غمکده پرواز کنم از پس مرگ حیاتی دگر آغاز کنم باغ جان پرگل ومن خسته به زندان تنم زندگی یابم اگر پنجره ای باز کنم سلام امروز میخوام براتون زندگی خودم رو تعریف کنم یه زمانی فکر میکردم با پول و آزدی میشه به همه چیز رسید البته یه اشتباه داشتم من آزادی زیاد رو دوست داشتم نه آزادی کم....... پول داشتم اما آزادیی رو که دوست داشتم رو نداشتم بعد از مدتی فهمیدم که با پول نمیشه به جایی رسید این دفعه فکر میکردم باید عشق داشت عشقی که نزدیک بود زندگیم رو به خاطرش از دست بدم هنوزم دارم خدا رو شکر میکنم که درگیر دوستی و آسیب روابط دختر و پسر نشدم خیلی زود همه چیز رو فهمیدم....من خیلی باهوش نیستم اما خنگ و گاگولم نیستم درمورد این حرفا و کارها و روابط دختر و پسر کتاب ها و مطالب زیادی خوندم نخواستم با دوستی با یه نفر که آینده نداره و میلی به ساختن ایندش نداره زندگی و آینده خودم رو خراب کنم همه به خاطره پولم دنبالم می افتادن به خاطره ظاهرم تصور میکردن که مایه دارم ......مایه دار بودم اما نه اونقدری که کسی بخواد دندون تیز کنه من اونقدری دارم که کمبوده هیچ چیز رو نداشته باشم.......چون یک بچه ام و عزیزم برای مامان بابام.......... مامان بابام برام همه کاری میکنن برای همین هم تا حالا نه من و نه مامان بابام به مشکله بی پولی بر نخردیم به قوله بابام که همیشه میگه:(خدارو شکر د ستمون به دهنمون میرسه) به خاطره همینه وقتی از درب خونه بیرون میرفتم همه میخواستن جلبه توجه کنند اما من توجهی نداشتم نمیخوام از خودم تعریف کنم که بگم خیلی سر به زیرم اما از پسرای خیابونی بدم میاد.....بدم میاد یکی به خاطره یه چیزه دیگه دنبالم باشه شاید بعضی هاشون به خاطره خودم بوده اما من باورشون نمیکردم پسری که توی خیابون به یه دختر ابراز علاقه کنه جای خودش و اون دختری که خرش میشه توی همون خیابونه از همون جا بود فهمیدم داشتنه پوله زیادی و آزادیه زیادی اصلا برای یه دختر خوب نیست و عشق توی سنه کم به هیچ جا نمیرسه من مفهومه عشق و پول و آزادی رو خوب فهمیدم الانم به هیچ کدوم از اینها به جز عشق به پدر و مادرم دلبستگی ندارم..........زندگی کنید برای کسی که معنی عشق و بفهمه و عاشقه واقعی باشه وگکرنه افسوسه گذشته رو میخوری دمبدم نور امیدی ز نگاهت گیرم هر نگاهت به تنم آتش تب میریزد هر زمان میدهم چشم تو پیغام وصا ل گل لب را به نسیم سخنی رنجه مدار میروی در شب ظلمانی ام اما مشتاب آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را میرسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی میرسد روزی که مرگه عشق را باور کنی میرسد روزی که شبها در کنار عطر من نامه های کهنه ام را موبه مو از برکنی قرار بخش دلم یاد هر لحظه لحظه ی توست به هر بهانه که باشد به۸ گریه روی آورم مگر ز خاطر افسرده ام توانی رفت همیشه شانه من زیر بار منت توست منم پرنده ی بی جفت بیشه های سکوت به عشق شهره ی شهر عنایت دوست باغ بودم بی خبرازمن گذشتی گل نچیدی دل به آواز تو دادم نغمه پردازم نبودی بر سربامت نشستم دانه ی شوقم ندادی خواستم تا پرگشایم بال پروازم نبودی رازها در سینه پنهان کردم و با کس نگفتم رفتم آن را با تو گفتم محرم رازم نبودی سوزه دل درپرده گفتم ره به آوازم ندادی ساز یکرنگی زدم دلدار و دمسازم نبودی روز تنهایی به چشمت شعله مهر ندیدم در شب ظلمانی من پرتو اندازم نبودی بود امیدم همدم آغازو انجامم تو باشی فکر انجامم نکردی یار آغازم نبودی مرا دلیست که هرگز به دلبری نسپردم سلام از امروز در این وبلاگ فقط عکسها و ترانه های عاشقانه میبینید و همچنین مطالب زیادی میخونید اگر نظری راجع به مطالب دارید بگید من راجع به آن تحقیق میکنم و برای شما توی وبلاگم مینویسم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چون پرنده روز و شب در خاطرم پرمیزنی ![]()
از افق ها بر دروبام دلم سر میزنی![]()
واژه هایت از غریبی ها حکایت می کند![]()
بند بندت ازجدایی ها شکایت میکند![]()
هر نوا آید به گوشم گویم این آوای اوست![]()
هر کجا پا مینهم گویم که جای پای اوست![]()
ای عجب در چهره مهتاب میبینم تویی![]()
روبه هر سو میکنم در خواب تویی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مستی زندگی ازچشمه سیاهت گیرم![]()
بوسه یی ده که بدین شعله گواهت گیرم![]()
و ین پیام از نگه گاه به گاهت گیرم
که هزاران خیر از طرز نگاهت گیرم![]()
تا من از اشک چراغی سر راهت گیرم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صدای گریه بلند است از ترانه من
ستاره ی شبم اشک دانه دانه من
غم فراق تو هستم بهترین بهانه من
که بوی عطر تو دارد هوای خانه من
ازآنکه ریخت زلف تو به آشیانه من
بیا که نغمه بر اری ز آشیانه من
ز هر لبی شنوی شعر عاشقانه من![]()
![]()
![]()
![]()
هزار گلشن دل را به یک ترانه گرفتی
در این خرابه ندانم چگونه خانه گرفتی![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



